пятница, 13 июня 2008 г.

Stories for children in Persian (Farsi) - story 1

دوستی با یک پرتو خورشید

صبح یکی از روزهای قشنگ بهاری، موش کوچولوی پشت قرمزی از لانه اش در زیر درختِ کاج ِ پیر بیرون آمد و بعد
چهاردست و پا شروع به بالا رفتن از روی تنۀ سفتِ آن درخت کرد.
موش کوچولو بعد از اینکه به بالای درخت رسید روی یک شاخۀ پهن و محکم، جای راحت و گرم و نرمی برای خودش پیدا کرد؛ در همانجا دراز کشید و منتظر شد تا خورشید از پشت کوه ها ظاهر شود.
پشت قرمزی با خودش فکر کرد:
" اگر مثل یک بچۀ خوب ، آرام و بی صدا اینجا بنشینم شاید بتوانم اولین پرتو ِخورشیدی را که به سمت من می تابد با دستانم بگیرم و از او بپرسم که مهمترین کار در زندگی چیست؛ چون پرتوهای خورشید خیلی بالاتر از ما در آسمان هستند از آن بالا هر چیزی را که بخواهند می توانند ببینند و از همه چیز هم باخبر هستند."
پشت قرمزی خیلی دوست داشت که از تمام چیزهای مهم سردربیاورد. مثلاً اینکه جنگل ها، ستاره ها، خورشید و همین طور تمام این دنیای بزرگ و شگفت انگیز از کجا به وجود آمده اند؟
امّا هیچ یک از حیوانات ِکوچک و بزرگِ جنگل اهمّیتی به این موضوع نمی دادند.
یک روز موش کوچولو از دوستش خرگوش ِزبل پرسید:
" راستی تو می دانی که این جنگل و همۀ چیزهای دیگر از کجا و چطور به وجود آمده است؟"
خرگوش با خندۀ مسخره آ میزی به او جواب داد:
"چه سؤال احمقانه ای! دانستن این چیزها چه فایده ای برای من دارد؟ تنها چیزی که باید بدانم این است که کدام علف مزۀ خوبی دارد و کدام علف سمّی است و اینکه چطور خودم را از دست حیواناتِ خطرناک نجات دهم."
سنجاب خانم درحالیکه داشت با دندانهایش گردویی را می شکست سریع رفت و از انبار غذایی که برای زمستانش ذخیره کرده بود یک دانه فندق آورد و گفت:" بفرما آقا موشه، یک گاز از این بگیر، مزۀ خوب ِاین دانه باعث می شود که تمام این سؤالاتِ مسخره را فراموش کنی."
حتّی برادران خودِ موش کوچولو- یعنی تیزپا و کوشا- هم نمی دانستند چه جوابی برای این گونه سؤالات پیدا کنند.
تیزپا با دیدن پشت قرمزی سرش را تکان داد و گفت: " تو که باز اینجایی ! تا کی می خواهی اینجا بنشینی و فکر کنی؟ لابُد تا وقتی که تمام موهای پشتت زیرنور خورشید قرمز ِقرمز بشود!"
پشت قرمزی که از حرف تیزپا کمی دلخور شده بود، بلند شد و کاملاً صاف ایستاد و گفت:
" خورشید با پرتوهای نورانی و درخشانش موهای پشت مرا طلایی می کند، آنقدر اینجا می مانم تا بالاخره صدای پرتو ِخورشید را بشنوم."
تیزپا شروع به نصیحت کردن پشت قرمزی کرد و با خوشرویی به او گفت:
" ببین داداش کوچولو، من نمی خواستم تو را ناراحت کنم، امّا تو باید عاقلانه فکر کنی و به جای اینکه همیشه منتظر بنشینی تا پرتو بیاید و به تو چیزی بگوید بهتر است فکرت را مشغول اسرار طبیعت کنی."


تیزپا خودش خیلی چیزها در مورد اسرار ِسحرآمیز می دانست؛ مثلاً او می توانست بگوید شهد کدام گُل شیرین تر است و کدام ریشه ها برای خوردن بهتر هستند و اینکه کدام برگ ها برای خوب شدن ِزخم یا خراش های بدن مفیدند.
او تا به حال چندین بار به کوه ها و دریاچه ها سفر کرده بود و به همین دلیل به او تیزپا می گفتند.
پشت قرمزی می دانست که سؤال کردن از برادر دیگرش - کوشا- هم فایده ای ندارد.
کوشا برای اینکه لانه شان را بزرگتر کند از صبح تا شب کار می کرد، او مواظب ِباغ بود و وسایل داخل لانه را هم از پوست درختان درست می کرد.
هر وقت پشت قرمزی در مورد چیزی از او سؤال می کرد، کوشا همیشه در جواب می گفت:
"به جای اینکه به این چیزهای احمقانه فکر کنی چرا به من کمک نمی کنی تا پوشال های داخل اتاق خواب را عوض کنم؟ تو
و برادرت تمام روز را در حال گردش و تفریح هستید و همیشه در مورد هر کاری تنبلی می کنید، من ِبیچاره مجبورم تمام کارها را خودم به تنهایی انجام بدهم."
کوشا موشِ خوش قلب و سخت کوشی بود و خانه شان را به بهترین شکل تزیین می کرد.

یک روز پشت قرمزی منتظر نشسته بود تا طلوع خورشید را تماشا کند امّا فکرش آنقدر مشغول بود که متوجۀ اولین پرتو خورشید نشد. پرتو به آرامی گوش های پشت قرمزی را لمس کرد و بعد به روی بینی سیاه و برّاقش پرید و سپس به روی موهای قرمز رنگ پشتش پرید.
زمان زیادی گذشت، موش کوچولو در تمام این مدّت طوری نشسته بود که انگار سر جایش خشک شده! و درست زمانی به خودش آمد که تیزپا چندین بار او را صدا زد:
" آهای پشت قرمزی، کجایی؟ بیا پایین، مگر صدای مرا نمی شنوی؟ زود باش بیا، باید جشن بگیریم، دیروز یک عالمه توت فرنگی پیدا کردم."
پشت قرمزی سریع از درخت پایین آمد، امّا آنقدر مات و مبهوت به نظر می رسید که برادرش با دیدن او از خنده روده بُِِر شد و گفت: " اینقدر جدّی نباش! فقط مواظب باش یکی تو را برای ناهارش یک لقمۀ چرب نکند!"
پشت قرمزی آهی کشید و صورتش را با دستانش پاک کرد طوری که انگار تازه از خواب بیدار شده بود، و بعد گفت:
"راستش، امروز اتفاق خیلی جالبی برایم افتاد، یک پرتو خورشید به دیدن من آمده بود!"
تیزپا دوباره با خندۀ مسخره آمیزی گفت:" اُه! چه اتّفاق فوق العاده ای!
یعنی تا حالا هیچ وقت متوجه نشده بودی که پرتوهای خورشید هر روز پیش تو و تمام حیوانات و پرنده ها و گل ها و... می آیند؟
دست از این حرف ها بردار، بجنب ، بهتر است برویم."
پشت قرمزی جواب داد:"امّا تو نمی فهمی، پرتو خورشید مستقیم به سمت من آمد و وارد قلبم شد؛ انگار که چیزی در درون من شروع به درخشیدن کرد، و در تمام وجودم احساس گرما کردم، مثل اینکه کسی به آرامی مرا درون یک پتوی نرم پیچیده باشد.
و حس کردم به سبکی یک ابر شدم. به سبکی یک ابر نورانی که در آسمان حرکت می کند...
از او پرسیدم: " تو کی هستی؟"
پرتو جواب داد:"فکر می کنی من چه کسی باشم؟"
گفتم:" تو یک پرتو گرم ومهربان خورشیدی که درون مرا گرم و قلبم را روشن می کنی."

پرتو با درخشش بیشتری تابید و جواب داد:
" درست می گویی موش کوچولو، من همیشه همانی هستم که تو می بینی."
از او پرسیدم:"چرا قبلاً به دیدن من نمی آمدی؟ من مدّت زیادی بود که منتظرت بودم!"
پرتو در جواب گفت: "من می آمدم دوست کوچکم. من هر روز صبح پیش تو می آمدم و تو هم می دانستی، وگرنه هر روز با عجله برای دیدن من نمی آمدی، امّا فقط صدای مرا نمی شنیدی."
گفتم:" تو واقعاً فوق العاده ای! با اینکه از بیرون بر من می تابی امّا انگار که درون من هستی. تو گوش یا صورتی شبیه به من نداری امّا صدای مرا می شنوی و با من حرف می زنی. و با اینکه بزرگتر از تمام دنیایی امّا درون قلب من جا شدی!"
پرتو دوباره درخشید و گفت:" این حرفها را خوب به خاطر بسپار، من هرگز تو را تنها نمی گذارم و چیزهای شگفت انگیز زیادی وجود دارد که می توانم به تو نشان دهم..."
و همین طور که موش های برادر با شادی و نشاط صحبت می کردند به سمت باغ توت فرنگی رفتند.

For more stories for children in English, Russian, Farsi, French, Finnish etc,. - visit multil. website Kind Book - Project Kind Child

Комментариев нет: