
صبح روز بعد، پشت قرمزی برای دیدن آسمان به سرعت از لانه بیرون آمد، آسمان پوشیده از ابرهای تیره و تار بود.
قطره های باران نم نمک شروع به چکیدن کردند.
تیزپا که خیلی کنجکاو بود صحبت کردن برادرش با پرتو را ببیند و همیشه عادت داشت در کار او دخالت کند، باز دوباره پا روی دُم برادرش گذاشت و گفت:
" آهای پشت قرمزی، برگرد بیا داخل. مگر نمی بینی باران می بارد؟ پرتو جادویی تو قرار نیست امروز بیاید." پشت قرمزی جواب داد: "نه، ممنون؛ به هر حال من منتظرش می مانم. شاید در آن بالا بین ابرها یک جایی یا شکافی وجود داشته باشد که پرتو بتواند از میان آن عبور کند."
تیزپا این بار با صدای بلندتری گفت: "تو هیچ چیز در مورد هوا نمی دانی " و بعد وقتی که دید برادرش از مقابل چشمان او دارد سریع دور می شود صدایش را ملایم تر کرد و در ادامۀ حرفهایش گفت:
" بجنب قرمزی، بارانی مثل این، به این زودی ها بند نمی آید . بهتر است برگردیم داخل لانه و روی تختمان دراز بکشیم."
امّا پشت قرمزی که قصد برگشت به لانه را نداشت از روی تنۀ خیس درخت با احتیاط بالا رفت تا اینکه به شاخۀ مورد علاقۀ خود رسید. مدّت زیادی به دنبال یک جای خشک گشت تا در آنجا استراحت کند و درست زمانیکه زیر یک شاخۀ کوچکِ پُر برگ جایی را برای خودش دست و پا کرده بود ناگهان یک قطرۀ کوچکِ باران مستقیم روی بینی اش فرود آمد .
موش کوچولو با قیافه ای عبوس پرسید:
"تو اینجا چه می کنی؟ پرتو دیگر به اینجا نمی آید و به من سَر نمی زند و اینها همه تقصیر توست."
قطره در جواب گفت:
"پرتو خورشید جای دوری نرفته، بلکه هنوز هم آنجاست، درست در آن بالا در آسمان. امّا امروز صبح مرا به جای خودش اینجا فرستاده ، کار او روشنایی دادن و گرما بخشیدن به زمین است و من هم آب برای نوشیدن می آورم."
در حالی که چشمان پشت قرمزی از تعجّب برق می زد پرسید: " مگر تو او را می شناسی؟!"
قطرۀ کوچک لبخندی زد و با صدای طنین اندازی جواب داد: "البته که می شناسم."
پشت قرمزی با نگاهی کاملاً جدّی رو به قطره کرد و پرسید:
"پس شاید تو بتوانی جوابی برای سؤالات من پیدا کنی، آیا تو می دانی که جنگل ها، کوه ها، و کُلاً همه چیز از کجا به وجود آمده است؟"
و سپس با ملایمت در ادامۀ حرفهایش گفت: "شرط می بندم که خودت همه چیز را از آن بالا دیده ای و یا شاید پرتو تمام این چیزها را به تو گفته باشد."
قطرۀ کوچک چشمک درخشانی زد و جواب داد: "یعنی تو واقعاً نمی دانی؟
همۀ این چیزها با اولین پرتو خورشید و با اولین قطرۀ باران شروع شدند. من قبلاً در یک دریاچۀ زیبا که پر از آب زلال و شفّاف بود زندگی می کردم. آب دریاچه خیلی خنک و تمیز بود.هر وقت که پرتوهای خورشید برای دیدن ما می آمدند، با هم قایم باشک بازی می کردیم. روزی، یکی از پرتوهای خورشید مرا از پشت گرفت، اُه! چقدر هم داغ بود!
بعد از اینکه کلّی با هم بازی کردیم پرتو مرا دعوت کرد تا همراه او به آسمان بروم. با اینکه او تنها یک پرتو کوچک بود امّا آنقدر گرم و مهربان بود که من نتوانستم پیشنهادش را رد کنم و همراه او به بالا رفتم. من در آسمان در کنار قطره های زیاد دیگری درون یک ابر زندگی می کردم، کم کم بزرگ و بزرگتر شدم و حالا آمده ام تا برای زمین آب بیاورم."
پشت قرمزی بینی اش را تکانی داد و گفت:
"امّا تو هنوز هم کوچکی، حتّی یک موش نیاز دارد که بیشتر از یک قطره آب بنوشد. تو چطور می توانی مراقب تمام زمین باشی؟"
قطرۀ باران دوباره خندید و گفت:
"خوب شاید من کوچک باشم ، امّا هزاران قطره مثل من وجود دارد، اگر نگاهی به همۀ ما بیاندازی متوجّه می شوی. هر برگ و هر سبزه ای، حتّی به یک قطره آب نیاز دارد. تو خوب می دانی که پرتو هم مثل من خیلی کوچک است، امّا خورشید هزارها و ملیون ها پرتو را به زمین می فرستد و گرما و نور کافی برای تمام زمین فراهم می کند."
موش گفت: "حق با توست، قطره کوچولو. امّا من هنوز فکر می کنم که تو و پرتو نباید به همۀ موجودات آب و گرما بدهید. من هرگز به حیوانات بدترکیب و ترسناک چیزی نمی دهم. آنها مرا شکار می کنند و می خورند!"
قطره جواب داد: "امّا موش کوچولو، ما چطور می توانیم آب و نور خورشید را تقسیم کنیم؟ یعنی تو فکر می کنی قسمت هایی از
کوه و جنگل خوب هستند و قسمت هایی خوب نیستند؟ بعضی از حیوانات خوبند و بقیه بد اند؟ امّا نور خورشید و آب برای همه
است."
پشت قرمزی وقتی یاد اولین سؤال خود افتاد دوباره پرسید: "امّا نور از کجا به وجود آمده؟"
قطره گفت: "من حدس می زنم کسی که آن راساخته خودش خیلی بالاتر از خورشید قرار دارد و حتّی از خودِ خورشید هم بزرگتر است. امّا من فقط یک قطرۀ کوچکم ، خیلی چیزها وجود دارد که من نمی دانم. امّا این را خوب می دانم که باید برای هر کسی که تشنه است آب بیاورم و از نظر من این مهمترین کار است. اگر تو به دنبال مهمترین کار می گردی، برو کسی را پیدا کن که به تو نیاز دارد، مثل یک پرتو بر او بتاب و یا مثل من او را با طراوت کن. این بهترین کاری است که می توانی انجام بدهی حتّی اگر به کوچکی یک قطرۀ باران باشی."
پشت قرمزی با قدردانی پاسخ داد: "ممنونم، قطرۀ کوچک. با اینکه تو خیلی کوچکی امّا مطمئناً خیلی عاقلی."
قطره با آخرین لبخند در جواب گفت: "من خیلی خوشحال می شوم که هر دل تشنه ای را سیراب کنم و به او انرژیِ تازه بدهم، دوستِ موشی ِ من. و به همین دلیل اینجا هستم؛ حالا مرا از روی بینی ات بلیس تا درون تو را هم با طراوت کنم."
پشت قرمزی زبانش را دراز کرد و قطره را از روی بینی اش لیسید و بعد به سرعت، داخل لانه برگشت تا خودش را گرم کند.
او می خواست دربارۀ چیزهایی که قطره به او گفته بود فکر کند ، امّا وقتی روی تختِ گرم و نرمش دراز کشید خیلی زود خوابش برد وخوابِ جالبی دید.
For more stories for children, parents, educators in many languages including English, Farsi, French, Russian, Finnish etc. you are welcome to visit online Project Kind Book

Комментариев нет:
Отправить комментарий